به نام آنکه آشنایی را با نگاه، نگاه را با دوستی، دوستی را با محبت، محبت را با عشق و عشق را با جدایی آفرید
پست قبلی رو حدود بیست روز پیش نوشتم
قرار بود پنج شنبه ی اون هفته،برم و کار رو تموم کنم.
ولی هر چی سعی کردم نتونستم برم جلو.
وقتی نزدیکش می شدم، قلبم می خواست از جاش در بیاد.
دو، سه تا پنج شنبه دیگه هم اومد و رفت...
هر چی با خودم کلنجار رفتم، نتونستم
دیگه داشتم داغون می شدم
تصمیمم رو عوض کردم. تصمیم گرفتم این دفعه حرفام رو به نزدیکترین دوستش بگم
سه شنبه بود. خودش اونجا نبود ولی دوستش بود
سالن شلوغ بود. کار درستی نبود اگه اونجا باهاش صحبت می کردم
از پله ها رفت پایین. منم رفتم پایین
ساعت آخر بود همه سالن رو ترک کردن
وقتی از ساختمون خارج شد، وایساد. رفتم باهاش صحبت کردم
ساعت حدود 8 شب بود. هوا تاریک شده بود
خیلی بحث کردیم. چند تا پیغام دادم تا بهش برسونه
وقتی داشتم می گفتم کمی خندید . گفتم : حق داری. تا حالا عاشق نشدی. ساکت شد! و به حرفام گوش داد.
قرار شد همه حرفام رو بهش بگه و نتیجه رو پنج شنبه به من اعلام کنه
.
.
.
بالاخره پنج شنبه رسید
مثل سه شنبه بود.همون ساعت.هوا هم تاریک شده بود.
داشتم با دوستش صحبت می کردم تا نتیجه رو بپرسم.
یکدفه خودش از کنارمون رد شد. می خواستم بهش بگم وایسا و خودت حرف دلت رو بگو ...
ولی نشد
دوستش می گفت جواب خانم م... منفیه
وقتی دلیلش رو جویا شدم....
سنتون کمه...(تفاوت سنیتون) شغل ندارید... درستون تموم نشده.... این احساستون یه احساس زود گذره... و...
من هم پاسخ همه ی دلایلش رو دادم.پاسخ تک تکشون.
بعد هم گفتم: پس امیدی هست.
_چه عرض کنم؟!
چند لحظه سکوت کردم بعد گفتم گفتم:
من ترم آخر این درخواست رو تکرار میکنم !
اون خانم هم خندید و شانه ای تکان داد
بعد هم خداحافظی کردیم
موقع بیرون رفتن هم خودش رو دیدم که منتظر دوستش بود.نمی دونم چرا لبخند میزد!!؟
اینم از داستان من
.
.
.
آرامشی که دارم رو نمی تونم وصف کنم و امیدم به آینده رو...
البته هنوز نمی دونم اگر ترم آخر(که حدود یک سال دیگه هست) درخواستم رو تکرار کنم، نظرش
عوض میشه یا نه ولی از چشماش یه چیزایی خوندم
بالاخره در راه عشق باید زحمت و سختی کشید. عشقی که آسون به دست بیاد که عشق نیست.
فقط امیدم به خداست و دعای شما دوستان
به امید توفیق،موفقیت، خوشبختی،سرافرازی،ایمان و کمال هر چه بیشتر برای شما و همه ی مردم ایران زمین
شاید وقتی عنوان وبلاگ و درباره وبلاگ رو بخونید،فکر کنید من یه نادون هستم.شاید هم همینطوره نمیدونم...
امشب هم مثل شبهای دیگه دلم گرفته.
نمی دونم اگر تو اینجا هم مثل وبلاگ قبلی داستان عشقم رو بگم دردسر ساز میشه یا نه...
ولی همینقدر بگم که : عاشقم ولی نمی دونم اون هم اندازه ی من دوستم داره یا نه...
نمی دونم مثل دفعه ی قبل برم بهش بگم یا نه.
دفعه ی قبل که بهش گفتم ، دست رد به سینم زد. نمی دونم راست می گفت یا نه...
میخواست ناز کنه یا ...
الان چند ماه میشه که چشمم تو چشماش میافته ولی نمی دونم اونم احساسش مثل منه یا نه؟؟؟
تصمیم دارم همین پنج شنبه که باهاش کلاس دارم، بهش بگم که بدون تو زندگی برام سخته ولی نمی دونم ایندفه هم مثل دفعه ی قبل میشه یا .....
وقتی بهش فکر می کنم،اشک تو چشمام جمع میشه. موندم چیکار کنم. نمیدونم...
الان که اولین پست این وب رو می نویسم، خودم هم از حال خودم خبر ندارم.منظورم اینه که نمی دونم حالم خوبه یا بد.اعصابم به هم ریخته. برای تسکین خودم و برای پیدا کردن چند تا همدل و همدرد این حرفامو می نویسم. عجب شبیه امشب.شب جمعه . خدایا تو رو به اون بزرگیت قسم نظری به ما کن.خدایا تو رو به عظمتت قسم میدم که جوونای این مرز و بوم رو عاقبت به خیر کن. منم فراموش نکن.
آمین.........